يكشنبه هفتم آذرهزاروسيصدونودوپنج
لوكيشن:...
شهيدحميد...
پرنسس ديانا...
دكترفلاني...
همه يه جوري راه خودشون روپيداكردن
فهميدن كه ازدنياچي مي خوان
من چرانمي تونم راهم روپيداكنم
چراهروقت فكرمي كنم پيداش كردم بيشترگم مي شم...
سه شنبه يه زن وشوهرجوون ديدم كه كرولال بودن وباهم به زبون اشاره صحبت مي كردن
براي يه لحظه دوست داشتم من والي جاشون بوديم هم كربوديم هم لال اونوقت فقط بادستامون وچشمامون باهم صحبت ميكرديم وهيچ حرف تلخ وگزنده اي رونمي شنيديم ...
چه خوب مي شد...
ازذهن ناخودآگاهم بدم مياد،امروزتوي خواب ديدم كه الي ازدواج كرده بود!رفتم سراغش وازبين كل حرفايي كه مي خواستم بزنم فقط يه چيزتونستم بگم...هي...فقط همين...
ازوقتي ازخواب پريدم تاالان دارم به اين فكرميكنم كه چقدريه خواب ميتونه حال آدم روتغييربده...؟
ذهن ناخودآگاه آدم مثلدوست نامردميمونه...همه چيزدرموردت ميدونه ودربدترين زمان روانتخاب ميكنه تااوناروبه سرت بكوبه...
برچسب:
نویسنده: آرین رحیمی
تاريخ: پنجشنبه
19 مرداد
1396 ساعت: 1:41