سه شنبه به وقت سي آذرهزاروسيصدونودوپنج
لوكيشن:شب زنده داري يلدا
يلداست...
بلندترين شب سال...
همه خوابن امامن خوابم نميبره...
استرس امتحان وتحقيق ودانشگاه دارم...
هنزفيريام توگوشمه...
همه ي خاطرات گذشته رودارم مرورميكنم...
بااينكه شب خوبي داشتم امادلم گرفته...
يه چيزبه ذهنم خطورميكنه ويه لبخندتلخ ميادروي لبام...
به خداميگم اين همه سال توازم امتحان گرفتي ومن همه رورفوزه شدم...
اين همه سال من شاگردبدي بودم كه ازاشتباهاي گذشته اش درس نميگره وتوهميشه اون معلم مهربون وصبوري بودي كه مدام ميگي اين دفعه روباارفاق قبولي ولي ديگه تكرارنشه
وتكرارشدوتكرارشدوتكرارشدوتوبخشيدي وبخشيدي وبخشيدي...
مرسي ازاين كه هستي خدا...ازاين كه هميشه ميبخشي،ازارفاق هاي بزرگي كه بهم ميدي،ازاين كه هميشه قبولم ميكني حتي اگه هيچ وقت درسموخوب نخونم...توبمون كنارم مهربونم بي همه به سرشودامابي توبه سرنمي شودعزيزترازجانم...
دوستت ميدارم يلداي زندگيم...