دوشنبه يكم آذرهزاروسيصدونودوپنج
لوكيشن:خونه
لطفاًبپوشين دومادداره مياد...همه به حول وولاافتادن دومادواردشدمنم باعجله چادرم روازمامانم گرفتم همه شروع كردن به دست زدن
خودش بود
هممون چادرپوشيده بوديم بااينكه عروس روبه روش بودامانگاهش به من بودويه دفعه سمت من اومدسرش روخم كردومن روباهمون چادروچاقچول روي سرم بوسيدسعي كردم فراركنم اماديگه ديرشده بودبااين كه اعتراض ميكردم امانمي تونستم جلوي لبخندي كه روي لبم بودروبگيرم
همه مي خنديدن ودرگوشي يه چيزايي مي گفتن مي دونستم دارن چي ميگن همه ي حرفاشون روحفظ بودم
چشمم به عروس بودكه عكس العملش روببينم امااون اصلاًانگاركه اين جانبود
رفت كنارعروس نشست امانگاهاهمه سمت من بودديگه نمي تونستم تحمل كنم بلندشدم وازاون جارفتم درست مثل زمانيكه به خاطرحرفاي رئيس ازجلسه رفتم بيرون
مي شنيدم صداش روكه باناراحتي به دوستش ميگفت بازگندزدم ...وازخواب پريدم
توي تاريكي شروع كردم به لرزيدن... پتورومحكم دورخودم پيچيدم اماهنوزدندونام بهم مي خورد
احساس خوبي داشتم ازاين كه حتي توخوابم حواسش بهم بودخوشحال بودم
من امروز،زيرپتونصف شبي مثل ديونه هامي خنديدم...
برچسب:
نویسنده: آرین رحیمی