روزشنبه بيست وپنجم ذي هزاروسيصدونودوپنج
لوكيشن:خونه
بازم مدرسه دوره راهنماييي باهمون راهروباهمون كلاساي بزرگ اماايندفعه شكل وقيافه دانشگاه به خودش گرفته بود
امتحان داشتم
كايندنس اونجابود
اين دفعه به جاي رديف وسط صندلي سوم سمت چپ،صندلي دوم نشسته بود
منم مثل هميشه رديف وسط صندلي اول سمت راست نشستم سرش پايين بودومشغول نوشتن
زودامتحانش روتموم كردوبرگه روداد
حتي يه نيم نگاهم به پشت سرش نكرددرست مثل امتحان قبلي كه باهم داشتيم
نمي دونم چراهرلحظه انتظارداشتم كه برگرده ومنتظرم بمونه...
امااون رفت... درست شبيه الي ... بي هيچ برگشتي ...
ساعت زنگ ميزدخاموشش كردم همون طوركه چشام روبسته بودم دوست داشتم بازم خوابم ادامه داشته باشه...توي خواب همش به اين فكرميكردم كه كايندنس هيچيش به من نميخوره... هيچيش اون جوري كه من ميخوام نيست... امااون معصوميتي كه توي چشاش هست اون سادگي وبي قيدي خاصي كه توي رفتارش وجودداره كم كمك داره تپش قلبم روزيادميكنه... اماخودم هم ميدونم كه نبايدجدي اش بگيرم
برچسب:
نویسنده: آرین رحیمی
تاريخ: سه
شنبه
27 مرداد
1405 ساعت: 22:54