یکشنبه چهاردهم شهریورهزاروسیصدونودوپنج
لوکیشن:خونه
چندروزیه یه چیزی مثل خوره افتاده به جونم ،قبلاٌهم بودامانه به پررنگی حالا!!!
فیلم که می بینم کتاب که می خونم وحتی بعضی ازآدمایی که توی اینستاگرام دنبال می کنم ،احساس می کنم یه چیزی کمه توی زندگیم
کاری به ضرروزیان رابطه های فرنگیاندارم ودرکل به این که رابطه هاشون روهم قبول ندارم هم کاری ندارم
امایه چیزی توی رابطه هاشون هست که دوست دارم،نمی دونم چطوری بگم ...
این که اونازندگی مستقلی دارن،این که برای گردش به موزه های هنرهای مدرن میرن،این که به جای سوارشدن ماشین های گرون قیمت برای شبگردی هاشون یکم قدم میزنن،این که گذشته همدیگه اونقدرایی که برای ما مهمه برای اونا نیست یاحتی سیستم آموزشی وروش درس خوندنشون یااین که بعضی وقتادرحددرست کردن سالادهم که باشه کنارهم توی آشپزخونه کارمی کنن...
نمی دونم کدوم یکی ازایناست یاشایدهم همه شون باهم باشه اماچیزی که میدونم اینه که یه فکری داره منواذیت میکنه
فکری مثل این که انگارهیچ وقت توی زندگیم جوونی نکردم..
برچسب:
نویسنده: آرین رحیمی