لوکیشن:خونه محسن
دارم به این فکرمی کنم که سرنوشت تاچقدرمی تونه توی زندگی آدماتأثیرداشته باشه ...
اسم قلابی اش زین بود...سال هابودبهش فکرمی کردم... دوست داشتم ببینمش... نمی دونم چرا... نمی شناختمش ... من حتی تاقبل ازاون نه دیده بودمش ونه حتی می دونستم که همچین آدمی هم وجودداره...هانادوسش داشت ...یه روزجلوی مادرش باهاش قهرکردم ورفتم توی یه اتاق دیگه ای خوابیدم ...صبح روزبعدش هانامن روکشیدیه گوشه وهمه چیزروبرام تعریف کرد...ازداستان عشقش وازاین که چقدردوسش داره وکلی دلایل واهی ازاین که زین هم همین احساس روبهش داره امامادرش جلوی عشقشون روگرفته...ازاون روزبه بعداین اسم قلابی سه حرفی مجهول الهویه توی گوشه ی ذهنم حک شد...نمی دونم چراامابه طرزدیوانه واری دوست داشتم که اونوببینم...شایدچون هانابهم گفته بودکه داره پزشکی می خونه...یاشایدم بیشتربه خاطراین که دوست داشتم بدونم آدمی که اینقدرهانادوسش داشت ودرموردش صحبت می کردچه جورادمی هست...
سالهاگذشت...حالایه ده سالی ازاین حرفامیگذره...توی این ده سال من هیچ وقت موفق نشدم که زین روببینم...خانواده اش روچندباری دیدم اماخودش رونه... وهمین باعث شدکه میلم برای دیدنش بیشتربشه... هفت سال پیش هاناازدواج کرد... الآن دوتابچه هم داره امانه بازین ...بایه پسری که دیوانه وارهمدیگه رودوست دارن اماخوشبخت نیستند...زین هم توی عروسی اش بود...نمی دونم هنوززین رودوست داره یانه امافکرمی کنم وقتی که شوهرش صورتش روسیاه وکبودمی کنه به یاداون میوفته وبیشترازقبل ازمادرش متنفرمیشه ...
چهارشنبه که داشتم خداحافطی می کردم...یه نفروجاانداختم...سرم پایین بودامامی تونستم سنگینی نگاهش روحس کنم...
ازاون جاکه داشتم دورمی شدم شنیدم یه نفرصدا زد"زین "بیاتو...وپشت بندش یه صدای اروم ومتفکری گفت که "اومدم "...ناخودآگاه به سمت صدابرگشتم...
یه پسرقدبلندعینکی بایه عددشلوارلی آبی داشت آروم واردخونه می شد...
خنده ام گرفت ...
چه تصادفی ...
برچسب: سرنوشت,سرنوشت یک مبارز,سرنوشت بیداد خراسانی,سرنوشت الهه عضدی,سرنوشت قاتل ستایش قریشی,سرنوشت انسان,سرنوشت سیمین صالحی,سرنوشت فریدون بویراحمدی,سرنوشت حسین رمضان یخی,سرنوشت روح pdf,
نویسنده: آرین رحیمی