خرید بک لینک
پنج شنبه هزاروسیصدونودوپنج

لوکیشن: هوم!

کتاب خوندن برام خیلی سخت شده کتابی که درعرض دوروزبه طورمعمول تمومش می کردم الان دوهفته است که درگیرشم، چشمام انگارداره ازحدقه درمیادومدام سردردشدیددارم...

درهرصورت همنام اسم کتابیه که دارم می خونم ازخانم جومپالاهیری...بعدازمترجم دردها،دومین کتابیه که ازاین نویسنده خوندم...فیلمش روقبلاٌدیده بودم ووقتی فهمیدم که این کتاب که مدتهابوددنبالش بودم قبلاٌفیلمش رودیدم خیلی توذوقم خوردوعصبی شدم اماچون سبک نوشتن خانم لاهیری رودوست دارم ادامه اش دادم... به نظرم نبایدازیه کتاب فیلم درست کردچون به خاطروقت محدودی که فیلم داره ازخیلی ازجزییات قشنگ کتاب صرف نظرمیشه وداستان حالت سرخودوبی معنایی پیدامی کنه وجذابیت خودشوازدست میده درست مثل بادبادک باز که فیلمش اصلاٌمثل خودکتاب جذاب ودوست داشتنی نبودوبعضی ازجزییاتش روتغیییرداده بودند تنهاحسنی که داره اینه که تصویرشخصیت های کتاب برای همیشه توی ذهنت باقی می مونه...

کتا ب همنام بیشترحول محوریه خانواده چهارنفره هندی می چرخه که درآمریکازندگی می کننداماکل اتفاقات درموردپسربزرگ خانواده است ودرواقع زندگی اون روروایت می کنه

هدف کلی داستان شرح فاصله بین دونسل یعنی نسل والدین ونسل فرزندان خانواده هایی است که به کشورهای دیگه مهاجرت می کنندبه زبان ساده و روانه

فرزندانی که هرچقدرم پدرومادراشون تلاش بکنندتاهمچنان روی آداب ورسوم کشورشون پایداربمونندواوناروباروشی که خودشون بزرگ شدندتربیت کنندبازم بچه هایه سری ازاخلاق هاورفتارکشوری که توش متولدوبزرگ شدندروکسب می کنندوهیچ وقت مثل بچه هایی که توی کشوراصلی خودشون به دنیامیان نمی شن

جاهایی که گوگول پسربزرگ خانواده بابی میلی درموردهندفکرمی کنه واونوبه عنوان کشورخودش به حساب نمیاره،یادالی می افتم...اونم نسبت به ایران هیچ تمایلی نشون نمی دادوهیچ وقت به این که یه روزی بخوادبه ایران برگرده فکرنمی کردومن مدام ازاین طرزتفکرش به وحشت می افتادم ...ازاین که قراربودیه عمرجای دیگه ای به زندگی خودم ادامه بدم وهمون جابمیرم ،حتی باوجوداین که خودمن هم هیچ وقت به این فکرنمی کنم که به کشوری که مادروپدرم توش به دنیااومدن برگردم،امابازم ازطرز فکرالی به وحشت می افتادم

بخش دیگه ای ازداستان هم که منوبه وحشت انداخت جایی بودکه پدرگوگول میمیره،توصیف دقیق احساسی که به گوگول بعدازمرگ پدرش دست میده،چیزیه که من همیشه ازاون ترسیده بودم ، ترس ازاین که یه روزی دیگه پدرومادرم کنارم نباشن.حتی چندبارهم خوابش رودیده بودم ویادمه که چقدرتوی خواب گریه کرده بودم ...اونقدرازاین خواب هاوحشت زده هستم که تاالآن هربارکه ازخواب می پرم بالای سرتک تک اونامیرم وتاوقتی که بالاوپایین رفتن اروم قفسه سینه شون روندیدم ازکنارشون تکون نمی خورم ...

بخش پایانی داستان باوجوداین که قابل پیش بینی بودامابازهم بعدازخوندنش یه نوع احساس سرخورگی به آدم دست میده نه به خاطراین که پایان خوبی نداره بلکه بیشتربه خاطراینه که ادم به حقیقت این که زندگی درهرشرایطی چه تلخ وچه شیرین جریان داره وآدم محکوم به ادامه دادن وعادت کردن هستش ،واقف میشه، آدم روسردمی کنه

برچسب: ikhlas, نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: شنبه 13 شهريور 1395 ساعت: 11:25

صفحه بندی