خرید بک لینک
نوشته به وقت شنبه پانزدهم آبان هزاروسيصدونودوپنج
لوكيشن:...
بهم گفت بياحرف بزن،رفتم وسط همون وسط ايستاده بودچشمم بهش كه خورديه لبخندزدوسرش روانداخت پايين اين كاروهرروباركه نگاهامون باهم تلاقي ميكردتكراركرد
دستام ميلرزيدچشم خانومه به دستام بودواعصابم بيشترخوردمي شد
نمي دونستم چي ميگفتم بيشترحرفاازذهنم فرارمي كردن پچ پچ اون دونفرروميشنيدم كه به طرزحرف زدن من مي خنديدن...درست دست گذاشته بودن رونقطه ضعفم...خنديدن به اشتباهات آدما
ذهنم به جاي تمركزروي حرف زدنم همزمان به چندجاسرك مي كشيدلبخندهاي نامفهوم نفروسطي،چشماي خانومي كه به دستاي من زوم شده بودن وتمسخرات اون دونفر...
حرفام كه تموم شداحساس مي كردم مثل يه قطعه اهني كه ازكوره درش اوردن داغ وقرمزشده بودم...ازاون جازده بودم شخصي كه اون وسطايستاده بودجلوم راه ميرفت من عصبي بودم كم حوصله بودم ازپله هاكه مي رفت بالازيرچشمي بهم نگاه ميكردوقدم هاش روكندترمي كردتامن هم برسم

ازهم جداشديم اون رفت بالامن رفتم پايين ...
اتاق دويست وده چهره هاي جديدي روتوخودش جاداده بود،ازمسئول تشكيل جلسه هاپرسيدم جلسه اين هفته تشكيل نمي شدعصبي ترشدم ازپله هاكه ميرفتم پايين بازديدمش اونم منوديدبازجلوترراه ميرفت وزيرچشمي منومي پاييد...اخرش وسط راه پله هاايستادراه روبرام بازكردكلافه بودتوي چشماش حرفاي ناگفته ميديدم اماخسته ترازاون بودم كه پيگيربشم
رفتم نمازخونه سعي كردم يكم بخوابم امامدام خنده ي اون دونفرجلوي چشم ميومدازاون جازدم بيرون بي هدف توي خيابوناراه ميرفتم ذهنم خالي خالي بودفقط خنده اون دونفرروي مغزم رژه مي رفت
يه لحظه ايستادم خودم روجلوي اورژانس بيمارستان پيداكردم جلوترنرفتم به ساختمون بلندش خيره شدم قلبم تيرميكشيداشكام جلوي ديدم روگرفته بودن خانومي كه اونجاايستاده بودباتعجب نگام ميكرد
اشكام روپاك كردم ازاون جاردشدم روي يه سنگي نشستم تاحالم بهتربشه امانشد
بلندشدم يكم جلوترورودي بيمارستان خيلي شلوغ تربود راهم روكج كردم ورفتم داخل
راهنماش رونگاه كردم چشم روي بخش قلب وجراحي اش ثابت مونداماسمت سرويس بهداشتي حركت كردم دست وصورتم روشستم واومدم بيرون
يه جانزديك كافه اش پيداكردم ونشستم به مردم خيره شدم به دكترايي كه لباس جراحي پوشيدن وازاون جاردميشدن به پرستارا...
نيم ساعتي همين جوربي هدف نشستم اخرش رفتم نمازخونه
بعدنمازبرگشتم دوباره همون جايي كه ازش متنفرم
كتابايي كه گذاشته بودن روورق زدم تويه مسابقه شركت كردم به نمايشگاهي كه زده بودن يه نگاه انداختم واخرش رفتم داخل اتاق تااخرين جلسه هم تموم بشه
سه نفربوديم دونفرداشتن باصداي بلندبه يه زبون ديگه يه چيزايي مي گفتن همون طوركه گوش ميدادم يه چيزايي هم روي ورقه ميكشيدم
يه نفرميخوندودومي تصحيح ميكردحوصله نقاشي هم نداشتم دفترروبستم وبه صداي نامفهموم اون دوتاگوش دادم دلم نمي خواست ساكت بشن شنيدن اون حرفاي نامفهوم ارومم مي كرد

نيم ساعت بعدش جلسه تشكيل شد
رئيس جلسه دلخوربودوبرامون خط ونشون ميكشيدبچه هاسعي ميكردن راضيش كنن تااين كه قرارشديكي ازخودبچه ها واسطه بشه اسم من رواوردن رئيس لبخندزدبچه هانگاهم مي كردن پچ پچ ميكردن ريزميخنديدن حالم خوب نبوددستام يخ زدن صورتم داغ شداون دونفري كه قبل ازجلسه ميخوندن بهم خيره شده بودندازجام بلندشدم وازاتاق زدم بيرون
صداي بچه هاونگاه متعجب ومغروررئيس توي هم مخلوط شده بود
پاهام نانداشتن نفسم بالانمي يومددستام ميلرزيدن ولي گريه نمي كردم
به خونه برگشتم سردم بودزيرپتوكزكردم ارزوميكردم اين روزروفراموش كنم ارزوميكردم ديگه ازخواب بلندنشم همون جوركه اشك ميريختم خوابم برد
بيداركه شدم همه چي دوباره روي سرم آوارشد،هنوزم سردم بودهمون جورزيرپتوگوشيم روبرداشتم
پيام اومده بودبرام
رئيس بهم گفت ازت عذرخواهي بكنم
فقط همين يه جمله كافي بودتاهمه چيزروفراموش كنم...

گاهي وقت هاهمين يه جمله معجزه مي كنه...

برچسب: نویسنده: آرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 11:26

صفحه بندی