دوشنبه بيست وچهارم آبان هزاروسيصدونودوپنج
لوكيشن:خونه
گزارش پيشرفت سوم
ديگه نمي دونم چي درسته چي غلط
شدم منافق
فكرم يه چيزيه وعملم يه چيزديگه
عادت بدم هم نه تنهاتركش نكردم ازروي لج هم كه شده بيشترانجامش ميدم
گيج شدم
امروزرفتم دوباره صفحه اينستاش روچك كردم دلم براش تنگ نشده بودفقط يه دفعه يادش افتادم ... چندنفرجديدفالوكرده بود... عجيب اينكه فكرمي كردم نمي شناسمش اماباديدن فالورزاش انگاركه مي دونستم هركدومشون روبراي چي فالوكرده ...حتي باديدن صفحه خالي بدون عكس اينستاش هم يه لبخندروي لبم نقش مي بنده كه ازش متنفرم...
گفتم گيج شدم چون تازگيادلم هردفعه يه چيزي مي خواد...
تكليف خودم هم باخودم معلوم نيست تاكي ميخواداين تكليف همين جورمبهم بمونه وروشن نشه روهم نمي دونم ...خسته كننده اس
امروزدلم براي يكي تنگ شد...براي اولين باربعدازگذشت هفت هشت سال ...تنهاآدمي كه هنوزهم وبعداين همه سال باچشماش بهم ميگه كه دوستم داره حتي اگه هيچ وقت مال اون نشم ...
صداش روكه شنيدم تپش قلبم بيشترشد...براي اولين باردوست داشتم كه كنارم باشه... به عشقش به مهرومحبتش نيازداشتم... اماميدونم كه رسيدن من واون به هم به معناي بازشدن خيلي اززخم هاوآتش هايي هست كه تازه زيرخاك رفته ...
دل سردميشم دباره
گيج شدم چون نميدونم ديگه دلم باكي هست همه چي ريخته به هم اول فقط الي بوداماالآن ازخودالي هم ديگه مطمئن نيستم...
بايداتمام حجت بكنم باخودم ...
هرچندكه ميدونم اينافقط افكارباطله است كه سرنوشتي جزآشغالدوني مغزم نخواهندداشت...امادارن منوازپادزميارن
برچسب: دلسردم,دلسرد شدن از عشق,دلسردی از همسر,
نویسنده: آرین رحیمی
تاريخ: پنجشنبه
27 آبان
1395 ساعت: 23:09