پنج شنبه بيستم آبان هزاروسيصدونودوپنج
لوكيشن:مترو
دم دروايستاده بودم وداشتم لحظه شماري ميكردم كه برم خونه
سراغم اومدوبه راحتي سرصحبت رابامن بازكردازاون دست آدماي راحت ورهاازهرقيدوبندي زودبابقيه گرم مي گرفتند
درست برعكس من كه ازهمه فراري هستم
به رسم ادب جواب سوالاتش روبااحترام ميدادم آخرش صحبت روكشوندبه درس ودانشگاه ازم پرسيدكه رشته ات رودوس داري گفتم هي كم وبيش ،انگاركه بقيه روتاآخرخوند...بهم گفت تازمانيكه جوون هستي هركاري كه دلت ميخوادروانجام بده ...نزاركسي به جاي توتصميم بگيره وكلي نصحيت هاي ديگه ...نگاهش كه مي كردم نمي تونستم جلوي لبخندم رونگيرم
داشت حرف دل خودم روميزد
خانم دستفروشي كه منتظرخلوت شدن متروبودبه مانگاه مي كرد
اولين باربودكه ازنصيحت كردن يه نفرنه تنهاعصبي وكلافه نمي شدم بلكه خوشم هم اومده بود...
ماهردوتامون يه جوري بهم نيازداشتيم
اون به يه هم صحبت وشنونده ومن به حرفاي اميدواركننده يه نفر...
وقتي كه مي خواست پياده بشه دلم گرفت
چقدرجاش خالي شده بود...
كاش نمي رفت...
#بعضي وقتا نمي رسم كه بعضي ازنوشته هام روتوي همون روزبنويسم براي همين اونارويه روزديگه ميزارم
برچسب: جاي خالي سلوچ,جاي خالي سلوچ pdf,جاي خالي پدر,
نویسنده: آرین رحیمی
تاريخ: پنجشنبه
27 آبان
1395 ساعت: 23:09